تبليغاتX
دختری با جریان 666 ولت!

دختری با جریان 666 ولت!

ایمان داشته باش به بردن!برگ برنده از آن تو خواهد شد!

آتیش ِ فندک میرقصه، یه سیگار روشن میشه....دود!

یکی جلوی چشات میشینه مث سگ خیانت میکنه بهت! لامصّب خوشگله، انقد که دلت میخواد تُف بندازی تو صورتش!

کون ِ لقش، کون لقّ همه دنیا! بغضتو قورت میدی.مث همیشه! مثلاً میخوای خودتو بی تفاوت جلوه بدی.

دلت میخواد دستاتو بندازی دور ِ گلوشو خفه ش کنی! میری نزدیکش، هنوز از دهنت داره دود میاد بیرون! سیگار میره لالا تو جا سیگاری. نزدیکش میشی، لبات چفت میشه رو لباش. با تمام قدرت و نفرتی که داری لباشو میخوری، میخوای بجوییشون! بغض ِ تو گلوت داره میترکه! مزه ی کمرنگ ِ خون میگیره دهنت! وحشی تر از همیشه شدی،میخواد یه چیزی بگه، ولی نمیتونه! با دستش هولت میده عقب، چند ثانیه ای طول میکشه تا بتونه جدات کنه از خودش!

میری عقب!

نفس نفس میزنی!

چشات پر اشکه!

از سرما مچاله میشی تو خودت!

سیگار ِ رو به زوالتو که مزه ی زهر مّار گرفته میذاری تو دهنت دوباره، انقد با حرص دودشو قورت میدی که به سرفه میوفتی!

بغضت میترکه ... های های !

فقط یه چیز میگه بهت:

- دیوونه!

پ.ن1:" ای جادوگر زمان، لحظات از دهان ِ کف آلود ِ تو

آرام، یکی پس از دیگری بیرون می آید! من با انزجار فریاد میزنم که:

لعنت به ورطه ی ابدیت!

جهان، پولادین و تغییر ناپذیر است، و گاو نر ِ خشمگین فریادی نمیشنود!

در وجودم با برق یک خنجر نوشته شده است:

جهان قلب ندارد و نارضایتی از این وضع بیهوده است

سم، خشخاش و تب را در مغزم بریز!

تو از مدتها قبل دست و پیشانیم را می آزمودی. چه میخواستی؟ و به چه قیمت؟

لعنت بر تو ای روسپی، لعنت بر زخم زبانت!

نه! باز گرد، بیرون سرد است، صدای باران را میشنوم

آیا باید با تو مهربان تر باشم؟

ای تب! آیا باید نام تورا خوشبختی گذاشت؟

آیا باید ترا متبرک کرد؟

در باز شد و باران تا تختخوابم همه جا را خیس کرد!

باد شعله را خاموش کرد! چه فلاکتی!

شرط میبندم آن کس که صدها قافیه نداشته باشد

از بین خواهد رفت..."                                      نیچه

پ.ن2: تو واگن شماره 1 یکی از متروها نوشته بودن: "سراب سیراب نمی کند!" یکیم ورداشته بود با خطّ تُخمی زیرش نوشته بود " اما امیدوار میکند!" نمیدونم چرا انقد چسبید بهم!

پ.ن3: یکی میاد با زور میخواد بهت بگه خیلی آدم ِ خوبیه، تو ام هی اصرار داری بهش بفهمونی خیلی آدم ِ بد و مزخرفی هستی! نمیدونم چه اصراری داریم جفتمون بهم دروغ بگیم؟

پ.ن4: کاش تموم شه، کاش تمومش کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20:55 توسط آنوسیا |


تمام روزهایی که نبودم، از تو مرده بودم!

مژه هایم را یکی یکی میکندم! می آید، نمی آید، می آید، نمی...

زمان متوقف شد! روی سردترین ثانیه ی زمستان ِ بی شکوهمان و فقط برای چند دقیقه چشمهایم را بستم...

سیلی محکمی گونه ام را بوسید.چشمهایم را که هراسان باز کردم وسط اتوبان عاشق شده بودم! گلهایم از دستم افتاد، امشب شامی برای خوردن ندارم.دلم فقط به اسمم خوش بود که به تاراج زمستان رفت، عجب روزهای متعفنی...

جوب های پر از لجن را با تکه چوبی به هم میزنم، دنبال قافیه های گم شده ی شعر هنوز گفته نشده ام میگردم . میخواهم این بار چشمهایت را بر وزن هزج مسدّس محذوف روی کاغذ پیاده کنم!

مفاعیلن مفاعیلن فعولن!

راستی؟ تو هنوز شعرهای مرا در همان سطل زباله ی زرد ِ حیاط خانه تان می اندازی؟

فهمیدی چرا نبودم این همه روز؟

حرفی برای گفتن نداشتم!

هر روز صبح چمدان لباسهای کهنه ام را می بستم که بروم، اما جایی برای ماندن نداشتم.مینشستم سر جایم و دوباره من میماندم و همان زمزمه های تکراری ِ سابق!

هی!

جوابم را بده!

مژه هایم همه ریخته اند، بالاخره میایی یا...؟

پ.ن1: شبایی که با فلسفه و ژله میگذره خیلی خوشمزه س!

پ.ن2: زُل میزنی تو مرکز مردمک ِ چشام! بعد 5 سال!

- خیلی عوض شدی!

(یه لبخند ماسیده ی زورکی!) انتظار داشتی هنوز با ابروهای کتلتی و مدل موی فرق وسط ببینیم؟

- نه! ولی فکر نمیکردم انقد تغییر کنی! میدونی چیه؟ من پشیمون شدم، میدونم خیلی بد کردم بهت، ولی میخوام برگردم تا همه رو جبران کنم،من...

ادامه نده! خیلی دیره... قصه ی تموم شده دوباره خوندن نداره! تنها کاری که میتونم بکنم برات انه که ببخشمت.خداحافظ برای همیشه!

پ.ن3: خیابونا هیچ شکل دیگه ای نمیشه بعد این وداع! فقط به این فکر میکنم آدم یه دوره از زندگیشو تو چه حماقت بزرگی زندگی میکنه!

پ.ن4: وقتی بارون میگیره دلم میخواد داد بزنم، هرچی شدت میگیره صدام بالاتر میره، وقتی بارون خیلی شدید میشه منم از چند ناحیه جر میخورم، رسماً!

پ.ن5: بی صفت!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 18:12 توسط آنوسیا |


به دیوارهای نامطمئن تکیه باید زد، هراسی نیست از آوار برای کسی که در گور متولد شده است!

عجب هوایی!

به سرم هوای رسوایی میزند! وقتی بوی نم ِ باران در هوا پیچیده و لباسهایم هوس پاره شدن کرده اند، کدام دستی دلش نمیخواهد روی تن عریانم نقاشی بکشد؟

رابطه ها باید تمام شوند! من عاشق طراوت چشمهایی هستم که از کاسه در می آیند! به حفره های سیاه تخلیه شده ی چشم عروسکم زُل میزنم و لذت میبرم، از همه چیز حتی از نامنتهی ِ تنهایی ام!

کفشهای اشرافیت را کنار کتانی های درب و داغان من جفت نکن شاهزاده! راه من و تو از هم جداست. بعد از بهم زدن گیلاس های خداحافظی من سوار بادبادک مقوایی ام میشوم برای رفتن به درک! شاید قبل از رسیدن به دروازه ی جهنم کسی عاشقم شود! شاید من پوست تیره ام را روی سیاهی شب بکشم تا تو همیشه زیر پوستم بمانی.شاید...

شاید نه! باید سفر کنیم. من از این سو، تو از آن سو!

همیشه کسی هست که در انتظار من بنشیند، قسم میخورم حتی برایم قبر هم کنده اند و برایم بالشی ساخته اند از پلک های قیچی شده ی زیباترین دختران ِ شهر!

من دختران را دوست دارم، بویشان میکنم، دلم میخواهد لبهایشان را ببوسم اما آنها همیشه رویشان را از من بر میگردانند! همین میشود که دل من میشکند و کمین میکنم که تنها ببینمشان، و بعد... پلکهای آنها مرا به خواب میبرد شاهزاده! مرا همسفر رویا میکند... تو نمیفهمی چه میگویم!

لیوانت را سر بکش لعنتی! میخواهم مست که شدی حسابی ببوسمت! و فقط چند قطره از خون ِ پاکت را مزه مزه کنم، شاید که محشور شوم روزی با اهریمنان...

عجب هوایی!

آفتاب بدجور میپاشد روی سر و صورتم.تختم را کشان کشان روی پشت بام میبرم.لخت میشوم و تمام بدنم را آغشته به روغن زیتون و زهر میکنم! آخرین آواز را میخوانم و چشمهایم را میبندم.آرزو دارم تکه تکه های بدنم در همین ارتفاع برنزه شوند همراه اجساد کلاغ های فرصت طلب ِ بدبخت!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 20:12 توسط آنوسیا |


عضلات صورتم گرفته است

تف انداختم به تمام شعرهایی که گفته ام!

اگر کسی دلش ترانه بخواهد، پای قارقارهای این کلاغ سیاه بی همه کس نمینشیند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 20:59 توسط آنوسیا |


بشمار سیلی ها را...

1...2...3.............................

تعظیم کن به تازیانه، و گلوله ها را قورت بده....

1...2...3.............................

کبودی ها پای چشمت را میبوسم!

همین دیروز بود همه با هم میخندیدیم، لبهایت امروز کجا به خونمردگی گرفتارند؟ دهانت پر از خاک است؟

خون بالا بیار!

به نام ِ آهن و گندم.........

بشمار روزها را..............

1...2...3.............................

نه! فردا روز میعاد ما نیست!

بشمار روزهای مانده تا رستاخیز را.....

خداحافظ تمام آنان که از ما بودید.جایتان بدجور خالی ست!

پ.ن1: از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!

                    از ماست که بر ماست...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:33 توسط آنوسیا |


برای هیچ دوست داشتنی نباید بی گدار به آب زد!

همین که کلمه ها هنوز زنده اند کافیست، میشود شعری نوشت یا قصه ای. لبخندی نشاند یا اشکی فشاند. حسّی داد یا حسّی ستاند!

زمستان که شروع میشود، دی ماه که چادر به سر میکند برای رژه رفتن در کوچه پس کوچه های شهرم، بوی لبوی داغ که در خیابانها میپیچد ، دلم یک جوری میشود!

دوست دارم زبانم را به بخاری بچسبانم و کف پاهایم زغال داغ بگذارم! سرما قبل از تمام دنیا از قلب ِ من شروع میشود! و من نقطه ی انجماد ِ خودم را اندازه میگیرم!

به مادرم میگویم من از زمستان متنفرم!

پشت چشمی نازک میکند و رویش را بر میگرداند! تو از کدام فصل متنفر نیستی؟

خنده ام میگیرد!

راست میگوید، من هنوز فصل حضور تو را تجربه نکرده ام، نمیدانم قرار است در کدام فصل متولد شوی که من عاشق آن فصل شوم!

شب اول دی ماه که شد،  قبل از خواب ، مثل بیشتر شبها برای مادرم شعری از فروغ خواندم، با صدای دوست نداشتنی ِ خَش دار ِ خالی از دخترانگی ام! شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد:

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش...

وقتی تمام شد چشمهایش را بسته بود، گونه اش را بوسیدم و احساس کردم اینجا همان لحظه ی خوشبختی ِ بشر است! گاهی آرامش، چه دل انگیز و رقیق جاری میشود میان شبهای خالی از دغدغه و ستاره!

پ.ن1: ستاره های عزیز، ستاره های مقوایی عزیز! وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد، دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

پ.ن2: من فرهادم، لیلی ِ من میشی؟

- تا اونجا که تاریخ و ادبیات سردر گم ِ ذهن من میگن، فرهاد شیرین داشت، لیلی مال ِ مجنون بود!

آخه تو تلخی! یه تلخی ِ خوب! شیرین بهت نمیاد، همون لیلی باش، خدا رو چه دیدی، شاید من اسممو عوض کردم گذاشتم مجنون!

" و این داستان ادامه دارد..."

پ.ن3: هی میخوام یه موزیک بذارم ته دلم راضی نمیشه، فریدون داریوشم از گلوم پایین نمیرن! هر چقدم عوضی شیم انگار باز یه چیزی هست که وادارمون میکنه تهمونده های اعتقاداتمون ُ مچاله تو دستمون نگه داریم! فعلا نوحه گوش میدهیم تا بعد...

پ.ن4:" یادم نمیاد دیروز کسی رو دیده باشم، اما فردا هم یادم نمیاد که امروز کسی رو دیده باشم، پس از من نخواه که روشنت کنم!"       ساموئل بکت/در انتظار گودو

پ.ن5:" یک ، هرگز حق ندارد. با دو حقیقت آغاز میشود. یک، نمیتواند خود را اثبات کند، اما دو در ورای هر گونه انکار است!"      نیچه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:30 توسط آنوسیا |


واگن شماره 2

اجازه دهید اول مسافرها پیاده شوند، بعد سوار شوید!

تمدّن پاره پاره ، اول ما سوار میشویم، به جهنم که کسی میخواهد پیاده شود...

"گیرم که در باورتان به خاک نشستم، و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دارد، با ریشه چه می کنید؟"

دیشب خواب دیدم تمام درختها را تبر زده اند، دلم گرفت! یادگاری ما، قلبی که روی تنه ی درخت با نوک تیز چاقو کشیده بودیم، یادگار کوچه های دور کودکی...

حواست با من است؟ میگویند فصل ، فصل سرد است! پاییز است. میگویند هزار رنگ شوید ولی سبز نباشید! میگویند خفه شوید، اینجا شهر، شهر ِ سکوت است!

کاسبی رونق جدیدی گرفته است، در بازار که میروی پوزه بند میفروشند و خریدش اجباریست! مگر ما حیوانیم؟

"گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید! با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید؟"

چشمهایم یخ زده از سرما، و دلم قندیل بسته!

آشیل 9 سال داشت که غیبگویی پیش بینی کرد او به تنهایی فاتح تروا خواهد شد، اما از سرنوشت محتوم خود نتوانست بگریزد و قبل از فتح تروا هلاک شد، زیرا آپولون تبری به پاشنه ی زخم پذیرش زده بود!

آشیل های ما از کجا زخم خوردند قبل از فتح آزادی؟

"گیرم که میزنید، گیرم که می برّید، گیرم که می کُشید، با رویش ِ ناگزیر ِ جوانه چه میکنید؟"

خطّ ممتد آسمان را بگیر و برو، شاید آسمان ِ آنطرف های دور مهربان تر باشد. زمین سرد است و اجاق ِ کینه ی پاییز گلهای گلدانمان را میسوزاند! حتی شعر را هم میسوزانند اینجا، و نفس که میکشیم هوا مسموم است!

واگن شماره ی 2

اجازه ندهید مسافری پیاده شود، همه با هم سوار شوید! همه با هم بروید، همه با هم بمیرید!

پ.ن1: چرا به سفره ی ما دیگر نشانی از نان نیست؟ به خاک غمزده ی شهرم، نمی ز باران نیست؟

پ.ن2:" هیچ فاتحی، به اتفاق و حادثه عقیده ندارد!"    نیچه

پ.ن3: ستاره ها اعدامیان ظلمت، به خاک اگر چه میریزند، سحر دوباره بر میخیزند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:37 توسط آنوسیا |


هنوز سرمای انگشتانم را به یاد داری؟

وقتی که من دی ماه ِ زمستانی ِ  سرد اندامم را میان بلوغ داغ ِ مرداد بازوانت به انتها میرساندم و شب مثل رویایی رو به افول، در گرگ و میش ِ هوای نفس هایمان، ذره ذره تمام میشد!

بختک ِ خورشید، انگار پشت پنجره ایستاده بود تا با زبان ِ چندشناکش ته مانده ی تاریکی ِ شبمان را بلیسد، و من میترسیدم از دریچه ی سیاهی که در اتاق ِ دو نفره مان دهان باز کرده بود برای بلعیدن ِ آخرین قطره ی دلخوشی ام!

یک بوسه میخواستم از تو برای جاودان شدنم، در شبی که نه خبری از شراب بود و نه دود رخوتناک سیگار.

چرا مرا به نوشیدن فنجان داغ توهماتت دعوت نکردی؟ مگر بین ما چند فصل فاصله بود که این همه دمای بدنمان با هم فرق داشت؟

چرا آنشب مرا نکشتی؟ من با چشمهایم وداع کرده بودم! میخواستم به سیخ بکشی مردمک چشمهایم را و قلبم را روی حرارت مطبوع شومینه بخار پز کنی و زبانم را سرخ کنی تا سر ِ سبزم را هم خودم برایت به باد دهم!

باد میوزید! از لابلای درزهای قلبت و من، آنشب آرزو داشتم ملکه ی دوزخ ِ دلت شوم! و تو تاج ِ سیاه ِ بدبختی را چه با شکوه بر سر ِ من گذاشتی!

سپاه ابلیس را به یاد دارم، وقتی که به من تعظیم کردند و من در شبی که از سپیده دمش بیزار بودم، خدای مطلق ِ سیاهی شدم!

و صدای نفس نفس هایت هنوز به گوشم میرسد!

اینجا سرد است، حتی سرد تر از قطب جنوب ِ لبهایم! و بوی خاک گهگاهی کلافه ام میکند! صدای سنگ روی سنگ که می آید فکر میکنم تو آمده ای به دیدنم اما...

چشمهایم آنشب آنقدر پر بود از تاریکی که تحمل نور را نداشت، تبخیر که شدی طناب دار گردنم را بوسید و طرح یک صندلی شکسته زیر پایم آخرین تصویری بود که نقاش بدون چشمی روی صفحه ی سپید کاغذ کشید، و دیگر مرا کسی یاد نمیکند تا دوباره شبی در کالبد فرشته ای حلول کنم و آرام آرام بسوی شب ِ لزجی شیطان بکشانمش...

پ.ن1:" بیایید با تمام (ابلیس های) خود به (خدا) یاری کنیم! شاید از این رو مارا به درستی نشناسند و با دیگران اشتباه گیرند، چه اشکالی دارد؟ خواهند گفت: (صداقت آنان همان ابلیس پیشگی آنان است و جز این نیست!) "             نیچه

پ.ن2: نداشتن ِ مطلق رو به داشتن ِ نسبی ترجیح میدم، همین طور زجر و زحمت ِ رفتن و دور شدنُ به آسایش موندن ولی منتظر بودن! اگه نذاری بری، میذاره میره... به جان ِ خودم!

پ.ن3: اولین بار که مرا بوسیدی، لبهایم سرخابی بود! غروب ِ همان روز دلم برایت تنگ شد، شب همان روز عاشقت شدم، فردای همان روز مُردم... چه کوتاه بود زندگی ِ من!

پ.ن4: میشینم یه گوشه و زُل میزنم به حجم صفحه های خونده نشده ی کتابام، به فیلمای ندیده ام، به کتاب ِ انسانی بسیار انسانی که واسه خوندنش دارم له له میزنم و فکر میکنم به وقتایی که هدر میره و هیچ غلطی هم نمی کنم! دیشب حکم بازی کردم، بردیم! و من دلم میخواست تا آخر ِ دنیا برنده میشدم!

پ.ن5: تو رو دوست دارم عجیب/ تو رو دوست دارم زیاد/ چطور پس دلت میاد؟ / منو تنهام بذاری؟/ تو رو دوست دارم ، مث لحظه ی خواب ستاره ها/ تو رو دوست دارم، مث حس غروب دوباره ها/ تو رو دوست دارم عجیب/ تو رو دوست دارم زیاد! 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 19:9 توسط آنوسیا |


صورتت رو امروز به من قرض بده!

یه طرح تازه دارم! برای کشتنت، برای قاب گرفتن سر بریده ات، برای دلبری کردن بیشتر!

وای!

آسمون سبز بود انگار! کوچه ها سرخ، بوی آتیش، سیب زمینی کبابی، یه عالمه آدم! زغال خوب، رفیق بد!

لامصّب!

داشتی پشت سر من حرف میزدی؟ کلاغه میگفت دلت یه چیز ِ شور میخواسته، شاید یه چیز تو مایه های بادوم زمینی! ولی من شکلات خریده بودم، اونم با مغز بادوم هندی ِ شیرین!

به خاطر ِ همین امروز دوست داشتنت این شکلی بود؟ واسه همین میخواستی من زود گم شم؟ واسه همین من داشتم به زبونی که بلد نیستم شعر مینوشتم؟

خیلی خرم!

خر تر از توی الاغ! ما همدیگه رو نمیفهمیم عزیزم! بریم بمیریم جفتمون؟

من اینروزا خودمم نمیشناسم، چه برسه " شمارا"!

بریز بیرون! هرچی فحش بلدی رو کن، من وقتی داشتم حکم میکردم 13 تا برگ دلم رو انداختم بیرون! حالا دست، دست ِ تو اِ، اگر پای رفتنم باشه...

پ.ن1:" در جهان آن قدر عشق و نیکی نیست که بتوان آن را به موجودی مغرور هدیه کرد!"   نیچه

پ.ن2: حرفی برای گفتن ندارم! واژه هایم را امروز باد برد!

پ.ن3: شب که به نیمه رسید، خواب تو سالها بود که تمام شده بود! بدون تعبیر!

پ.ن4: چرا گریه م نمیگیره؟ مگه قلبه من از سنگه؟

پ.ن5: روزی که مرا دفن کردی، تازه متولد شده بودم! اگر خواستی دوباره به خانه ی من بیایی چراغ نیاور! بگذار تاریکی بر تباهی اندام ِ فاسد ما قضاوت کند!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:50 توسط آنوسیا |


بوی درماندگی میدهد تمام دنیا!

از اول راه فکر آخر ِ خط عذابم میدهد! شبها رو به سپیده دمان میروند و من در جستجوی بیهودگی ِ نگاه تو کور مال کورمال کوچه ی تاریک را تا آخر میروم!

دستهایم بوی نم ِ دیوار میگیرند! غریبه، آشنا، دوست، دشمن ، هرکه میبیند مرا صورتش را بر میگرداند! بوی کثافت ِ زخم های دلم حالشان را بهم میزند!

وقتی هنوز کور نشده بودم، چشمهایم میشی بود! همان اشکها کار چشمانم را ساخت، اشکهایی که پشت سرت ریختم تا زودتر برگردی اما انگار دریا شدند و تو را غرق کردند!

یادش بخیر روزهای زیبا بودنم!

آن روزها که تمام پسرهای محله مان آرزوی یک نگاهم را داشتند! حالا عاشقان دیروزم، گهگاهی شبها، وقتی میبینند سر کوچه روی تکه گونی پاره پاره ام نشسته ام و از سرما در خود پیچیده ام، دور از چشم بقیه، تکه نان ِ پس مانده ای جلویم میندازند، یا چند سکه یا پارچه ای ضخیم تر! که نمیرم، که بمانم، که ببینم نیامدنت را!

که به من ثابت شود تو دیگر بر نمیگردی، که فراموشم کرده ای!

اما من، منی که امروز زشت ترین پیر زن محله ام، منی که خوب میدانم زلیخا نیستم، که خوب میدانم تو یوسُف نیستی، هنوز چیزی در دلم غوغا میکند! شاید همان امید است، امید به اینکه ماورای این دنیای کوچک، دنیای دیگری هست. دنیایی که شاید چشم هایم را پس بدهد و توانی بدهد به پاهای بی رمقم.برای جستجو، برای یافتنت، برای پایان مناسبی برای قصه ی انتظارم...

پ.ن1: نمیدونم چرا اینو نوشتم، من ننوشتم، دستام کلمه هارو پشت هم چیدن، معنیشو نفهمیدم!

پ.ن2: صب ِ جمعه ی هفته ی پیش، دم دمای صب خواب دیدم بابام با پدر بزرگم با ماشین اومدن دنبالم، تا خواستم سوار شم باباهه گاز داد رفت، با پای پیاده رفتم دم خونه پدر بزرگم، هرچی در زدم کسی درو وا نکرد، خونه خالی بود! یهو صدای گریه اومد! هول از خواب پریدم.دیدم بابام داره زار زار گریه میکنه بالای سرم. لباس سیاه تنش بود! پدر بزرگم فوت شده بود!

پ.ن3: چقدر دلخوشی ها کم میشوند، وقتی آنقدر دنبال لبخندی و هیچ چیزی برای خوشحال کردنت نیست، آنوقت دلت را خوش میکنی به بادی که موافق جهت شانه کردن موهایت میوزد! و از ته دل احساس نیک بختی میکنی!

پ.ن4: کاش تمام قرص ها و شربت ها و داروهای تلخ دیگر شیاف بودند! آنوقت نه تنها مزه ی دهانت تلخ نمیشد که با یک شیاف، حال کوچکی هم به خودت میدادی!

کاش تمام دنیا، تمام دردهای دنیا، در یک شیاف میگنجید و تو با خوشحالی زایدالوصفی آن را در سوراخ ماتحتت می چپاندی و آرامشی رقیق در اندامت میدوید! و فردا صبح دیگری آغاز میشد و جهان، تمام ِ جهان پر از بوی زندگی بود...

پ.ن5: وقتی حکمت شادان نیچه رو تموم کردم سه تا محکم زدم تو پیشونیم، به نشانه ی داغون شدن!

پ.ن6: خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم اینجا ، اما افسوس، افسوس که عقربه های ساعت هم نامرد شدند...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:59 توسط آنوسیا |