تبليغاتX
دختری با جریان 666 ولت! - شب تب

دختری با جریان 666 ولت!

ایمان داشته باش به بردن!برگ برنده از آن تو خواهد شد!

*مریض بودیم اینروزها، یعنی یک جورهایی رو به گ/ا! هم اکنون دوران نقاهت را سپری میکنیم، باشد که ما نیز از رستگاران باشیم...

*یه روز به خدا گفتم چی میشد منم مث نیچه میشدم؟ از تمام فضائل و خصایل و کمالاتش تنها معده دردش نصیبم شد، اینم از این!

*شمس العماره هم تموم شد و همه به مراد دلشون رسیدن! مُردیم بسکه هر شب کفمون میبُرید! حالا بحث اینجاس که ما که شمس العماره نداریم تکلیفمون چیه؟ درسته که شمس العماره ندارم و لیسانس معماری ندارم و ویلا توی ساری ندارم و .... نه بابا! امیر تتلو باز یه چیزایی داره! ما اونارم نداریم!

*به سلامتیSaw 6 رو هم دیدم، چقد من این شخصیت جیگساو رو دوست دارم، لامصب مث کره میمونه! آدم دلش میخواد درسته قورتش بده! تو این چند روز که رو به موت بودم هر چی فیلم از قلم افتاده داشتم نگا کردم، دیدن کلی دست و پای ارّه شده و چش و چال از کاسه بیرون زده و فرت و فورت خون به در و دیوار پاشیده شده کلی به روند رو به رشد بهبودیم کمک کرد!

*هنوز تب دارم، نای بیشتر چرند به هم بافتن هم ندارم، فقط اومدم نوشتم اینجا چون خیلی دلم تنگ شده بود...

*باید آب پرتقال سر کشید و خوابید! پلک ها سنگینند و هذیان گفتنهایم انگار رسوایم کرده اند، شنیده اند چیزهایی گفته ام که خوبیت نداشته است! خودم فکر میکنم اسم تو را صدا میکردم و شاید هم در حال بوسیدنت بودم! آن شب لبهایم داغ داغ بود و صورتم کبود! تو در خوابم پرسه میزدی، مث همیشه برق شیطنت بار چشمهایت مرا گرفته بود، اما میترسیدم ببوسمت تو هم بیمار شوی! بر عکس همیشه که تو داغ بودی و من منجمد ، این بار تن من آنقدر حرارت داشت که تورا ذوب کند! و در آغوش گرفتی مرا، بی آنکه بدانیم هر دو در کابوس شب ِ تب گرفتاریم، و ماه آن شب آنقدر نزدیک زمین بود که من میترسیدم روی سرمان بیفتد! تمام تنم درد میکرد، تو بی خیال این همه خستگی ام هنوز به فکر خودت بودی، انگار این همه داغ بودنم را دوست داشتی! سرفه های مکرر قفسه ی سینه ام را میخواست بدرد و تو هنوز...

نمیدانم چه شد، دردم هزار برابر شده بود.چشمهایم را به هم فشردم،

وقتی چشم هایم را باز کردم انگار هوا داشت کمی بهتر میشد. پاشویه ام میکردند و یک دستمال مرطوب روی پیشانی ام بود اما... تو رفته بودی! و ترس گم شدنت میان بیابانهای کابوس من لحظه ای رهایم نمیکرد! باز هم به خوابم بیا، اما نه در شبهایی که من آنقدر بی حالم که حتی نمی توانم درست ببوسمت...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:53 توسط آنوسیا |